يه آدم ديگه
یک عاشقانه آرام
امروز با اهنگ زیبایی از خواب بیدار شدم یه حس خوبی داشتم ولی تهش یه دلتنگی بود نمی دونستم از کیه و از چیه...........وقی داشتم کارهای روزمره رو انجام می دادم یادم افتاد امروز دل تنگ دوستان قدیم هستم............اولین کسان همکاران و جو کتابخانه بود که وقتی یادشان افتادم بغض هم به گلویم امد به رضا گفتم کتابخانه یعنی خود واقعی من..........این اولین جمله ای بود که بعد از به یاد اوری فضای اونجا بهم دست داد.......بی تاب شدم..........یاد بقیه دوستان هم افتادم بچه های دانشگاه بچه های گروه........باید بهشان زنگ بزنم بی تاب دوستان قدیمی هستم................!!!! پ.ن: یادم باشد کسی را با ترازویمان وزن نکنیم! بعضی ها در زندگی چند بار به این نقطه می رسند و عده ای حتی یکبار هم به آن نمی رسند. نقطه ای در زندگی که تمام حواشی اطراف ات در تلاش اند تا به تو بفمانند باید بزنی کنار. باید بزنی کنار و اجازه دهی بیایند و از تو بگذرند. باید اجازه دهی از تو عبور کنند و تو فقط رفتن را ببینی. بعد یا باید منتظر شوی خیرخواهی از راه برسد و تو را یدک بکشد و یا خودت سعی کنی مسیر دیگری بیابی و گرنه تا ابد در آن نقطه کور زندگی که من چند باری است به آن می رسم خواهی ماند! من پستی و بلندی هایش را دوست دارم. من این تلاش و تکاپو را دوست دارم. من این ضمانتی را که اگر بخواهی و انجام دهی و محکم سر تصمیم ات بایستی، حتما خواهی رسید را دوست دارم. من این فرصت را دوست دارم. این که می توانم سرآغاز تغییرات بزرگ باشم. این که می شود سرآغاز نسل نویی بود. این که می شود به خیلی پلیدی ها و تنبلی ها پایان داد. من زندگی را دوست دارم.......... این روزها یه ادم دیگه ی من 8 سالش را تمام کرد.............وارد نهمین سال بودنش شد..........ولی در این سالها فکر نمی کنم هیچ سالی مثل امسال من ذوق بودنش را کرده باشم.این روزها بیشتر از هر زمان دیگر یه ادم دیگه را حس می کنم....یه ادم دیگه برایم تبدیل شده به یک عاشقانه آرام.............یه آدم دیگه مقدمه عاشقی های من بود به خودم ........اطرافم.........همسرم.............فرزندم..........!! یه ادم دیگه رو دوست دارم ............نگاهش رو دوست دارم...........! یه ادم دیگه ی من بالا و پایین زیاد داشت فراز و فرود زیادتر.........سینه اش دفتر خاطرات چند ساله من است..........زمانی حرف زیاد داشت برای زدن........... .............گاهی حرفی نداشت برای زدن.............زمانی می خواست که دیگر نباشد و دفتر خاطرات به اخرین ورقهایش برسد و فصلش تمام شود.........ولی کوتاه نیامد............ولی همچنان هست و پر استقامت هم هست...........این استقامت و ماندن حرفهای زیاد دارد برای گفتن نشانه ای دارد که البته دلنشین است .........خودش به اندازه یک زندگی است.................احساس می کند در این چندسال حالا دیگر دلش بزرگتر شده.................قلب و دلش حالا پذیرای خیلی چیزهاست..................هم پذیرتر شده و هم آرام گرفته...........................................!! هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین» کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.» آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین» نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!» دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.» آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم. لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم. ماریون دولن میدانم شب است پ.ن: خوب که فکر می کنم سال 81 و 82 بود با چه عشقی شعرهای سید علی صالحی را حفظ می کردم و برای خودم به همراه موسیقی بی کلام شادمهر اسمش را یادم نیست زمزمه می کردم..........در این شبهای بی خوابی دوران....زیاد یاد ان دوران می افتم چقدر خوب که گذشته ای دارم که از فکر کردن به ان و تداعی شدن حسهایش لذت می برم هر چند که الان از انها دورم!! ...چیزهایی هست که نمی دانم سهراب سپهری پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .. داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد : زلال باش .... ، زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست خوبی که به کسی می کنی بدی که کسی به تو می کند همیشه به یاد داشته باش: در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار در نماز ایستادی دلت را نگه دار دنیا دو روز است: یک روز با تو و یک روز علیه تو روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو. چرا که هر دو پایان پذیرند. به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد دو چیز را از هم جدا کن: عشق و هوس چون اولی مقدس است و دومی شیطانی، اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی. چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟ بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود. هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق. همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ، کارها به خوبی پیش می روند. از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است. از خلق خدا خواستن خفت است، اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای شماست. پ.ن: برگرفته از احادیث ائمه و آیات قران

اما من خوابم نمیآید
البته دیریست که خوابم نمیآید
نپرس، نمیدانم چرا ...!
گاهی اوقات
از آن هزارههای دور
یک چیزهایی میآید
من میبینمشان، اما دیده نمیشوند
خطوطی شکسته
خطوطی عجیب
مثل فرمانِ جبرئیل به فهمِ فرشته میمانند
بعد ... من میروم به فکر
آب از آب تکان نمیخورد
اما باد میآید
سَرْ خود و بیسوال میآید
پرده را میترساند
میرود ... دور میزند از بیراهیِ خویش،
بعد مثل آدمِ غمگینی، ناامید و خسته بَر میگردد
و من هیچ پیغامی برای شبِ بلند ندارم
فقط خوابم نمیآید
مثل همین حالا
مثل همین امشب.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت، من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل، از رود، از موج
پرم از سایه ی برگی در آب
چه درونم تنهاست
| www . night Skin . ir |


